بایگانی: خرداد ۱۳۸۶

۳۰ خرداد ۱۳۸۶

یک واژه
صد شعر می‌شود وقتی تو باشی
رودخانه ء ذهنم را
کاشکی می‌شد
سنگ تمام بگذاری
تا بادها نتوانند
مرا به دریاهای بی‌تویی ببرند.
 

 
وقتی ابدیت در   ذهنم
روانه نشود
احساسِ من‌بودن
احاطه‌ام می‌کند.
 
من در این سیال
-        این رودخانه ء وهم –
حضور را هضم شده‌ام
و دیگر
طعمِ لبانت را
با چشمهایم
غریبه می‌بینم
 

 
قول داده بودم
دیگر برای خود
شعر...

طلــوع

۲۵ خرداد ۱۳۸۶

وقتی که باغبان
گل‌ها را دسته‌دسته می‌کند
دو دست را می‌گذارد
برای روزِ مبادا !
 
گل نگاه می‌کند
به دست‌ها
که دسته‌گل می‌شوند
و گلدسته‌ها
- دستانت را می‌بینی؟
آن بالاها! –
 
اینجا هوا خیلی عقیم شده
صبح نزدیک است
گرگ‌و‌میش
تمام آسمان را
یک‌تنه می‌گوید
 
وقتی در این تاریکی
رو به طلوع نایستی
گرگ را هم با خودت
می‌توانی اشتباه بگیری
حالا
اشتباهی دست‌هایت ...

هميشه حسين...

۲۳ خرداد ۱۳۸۶

لطفا
دماغ هايتان را نگيريد
شعرم عجيب بوي حسين مي دهد
فقط
بوي يزيدي مرا نشنيده بگيريد
صحرا
نگاه مي شود
و بچه ها
آه ...
آه ...
آه ...
چقدر اين موسيقي تشنه است !
برايم مشتي قافيه
- مشتي چرت -
نياوريد
شعرم آب مي خواهد
و کمي عجيب بوي حسين مي دهد
وقتي که دشت
سر مي خورد روي نگاه معصوم دشت
و باد
خون‌باد مي کند
خون باده مي شود
مست
مست
مست
مثل شعري که عجيب ب...

خاطرات یک دیوانه

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

صحنه اوّل :
درها را می‌بینی
که هِی باز
                    هِی بسته
                             هِی باز
هِی بسته
هِی
هِی
هِی
 
شاید این بار مادری دیگر
بین بسته و باز
پهلو بگیرد
 

 
صحنه دوم :
گرگ و میش بَرّه شده‌اند
یا من خر؟
اینجا آخورها بدجور بوی خیانت می‌دهند
لابد
هنوز هم چاهی مانده
که کسی در آن دردهای خویش را
با ماه
هم‌دردی کند.
 

 
صح...

۰۸ خرداد ۱۳۸۶

به بانوی آب‌ها قسم
دیگر نمی‌خواهم
چشمنم را در فضای منسوخ تنم چریده کنم
 
به اشک
و هر آنچه از آب است
قسم
که عشق را بایدم
و هر چه جز آن‌ را
نباید
پس این من را
نباید
 
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

بزرگ‌ترین علامت سوال

۰۸ خرداد ۱۳۸۶

تو بزرگ‌ترین علامت سوالی
 
 
که همیشه با علامت تعجّب
 
 
به تو نگریسته‌ام
 
 
و گویایی‌ات را با نقطه‌ها
 
 
نا‌نوشته گذاشته‌ام
 
 
 
 
 
دیگر نقطه سر خط را نمی‌خواهم
 
 
دیگر نمی‌خواهم به خاطر همه‌چیز
 
 
هیچ‌چیز شوم
 
 
دیگر نمی‌خواهم واژه‌ها
 
 
نوشتن را آغازی باشند
 
 
دیگر تو را فقط برای نوشتن نمی‌خواهم
 
 
 
 
 
می خواهم به پروانه‌ها بگویم
 
 ...

۰۷ خرداد ۱۳۸۶

این بار دیگر
در خودی‌های بی‌خودی‌ام
می‌توانم تمامِ تو را بسرایم.
 
امّا نه دیگر بار
شعر را یارای با تو بودن نیست
که تو در مشاعره‌ات
عاشورایی آفریدی
که صد اربعین آفرین را
به معاشرت برخاست
 
من در این خودی‌های بی‌خودی‌ام
می‌خواهم تو را فقط بسرایم
که دیگر بار شعر اتفاق تازه‌ای باشد
بر کربلای نگاهم
 
می‌شود آیا
نگاهت را با ماه قسمت کرد؟
 
۱ خرداد ۱۳۸۶

۰۷ خرداد ۱۳۸۶

باورم نمی‌شود
که شعر
دست یک کودکِ فلسطینی
       سنگ می شود.
و شعرپرانی
شبهای شعرِ یک کودک
به امید شاعری که می‌آید
که هر چه شعر را
به مشام بادها برساند
 
کاش
روزی
آن غزل که باید
قافیه‌ها را ببازد
                 به صحنه‌های روسیاه میدان‌های ردیف‌دار
                        
دلم می‌خواهد
تمام ترانه‌هایت را
بر روی قلبم بخوانی
تا شعرِ من هم
رنگِ سنگ ...

۰۶ خرداد ۱۳۸۶

از این همه بودن
بی‌تو بودن
بی‌ تو در نبودن
از این همه نبودن
بدم می‌آید
مرا با خود در هر بود و نبودی ببــر
نگذار
سرنوشتم را بادها رقم بزنند
۱۹ اریبهشت ۱۳۸۶